تبلیغات
سکوت شکسته - مطالب شهریور 1389

سکوت شکسته

salsa

 

 

گاهی دلم می خواهد آنقدر فصل های زندگی ادامه داشته باشد که من بتوانم تمام گمشده هایم را

پیدا کنم و گاهی آنقدر برایم تیره وتا می شود که ارزو می کنم زمین دهان باز کند و مرا ببلعد .

گاهی دلم می خواهد با مداد رنگی هایم دست به آفرینشی تازه بزنم .بهاری دیگری بیافرینم و

زمستانی دیگر .........

گنجشک را شبیه درخت بکشم و درخت را شبیه دریا و دریا را شبیه کوه و کوه را شبیه پروانه

و پروانه را شبیه عشق و عشق را شبیه تو ، و گاهی آنقدر دلتنگم و دلگیر که فکر می کنم باغها

سنگ شده اند و سنگها مثل حرف های تلخ ، روح را می آزارند .

فکر می کنم همه شیشه ها سیاه اند و همه آسمانها روی زمین افتاده اند و دیگر هیچ بهانه ای

برای نوشتن خطی به یادگار در دفتر چه خاطراتم  وجود ندارد .

گاهی آنقدر شادم که همه کس و همه چیز را به شکل گل می بینم و گاهی آنقدر غمگینم که نمی

توانم تو را که در ایوان روزهای من نشسته ای ببینم.


نوشته شده در چهارشنبه 24 شهریور 1389 ساعت 08:40 ب.ظ توسط love نظرات | |

خدائی بود و دریائی کبود شهری بود و جاده ای داشت که هیچ مسافری نداشت

توی این شهر غریب؛زیر ساییه درخت بیدی.

من همیشه به دنبال گمشده ام می گشتم. هر چند من گمشده ام را ندیده بودم

فقط از شدت غصه غروب چیزی مثل بلور لا به لای اشکهایم می شکست

و روی گونه هایم می ریخت و گونه هایم از غم کسی که نمی دانستم کیست

خیس باران می شدند لحظه ها و دقیقه ها می گذشت و

من مات و مبهوت و اسیر نگاهم به جاده بود

خواستم از پرستو ها در باره مسافرم بپرسم..اما افسوس که هیچ نشانه ای از او نداشتم

همیشه دوست دارم بدانم کسی که قرار است از راه دور و از جائی دور برسد

با نگاهش به قلب چند شاپرک تیر می زند و قطره های شبنم را از چشمان چند

مسافر غریب پاک می کند

من عاشق چشمان خیس و دلهای ابدی و پاک بودم که دوست داشتند

با یک اشاره به آسمان بروند اما افسوس که راهشان خیلی درو بود

روزها از پی هم می گذشت روزی که مثل هیچ روز نبود

یک نفر با دو چشم نجیب؛با یک لبخند قشنگ و صورتی وبا نگاهی که پر از عشق بود

آمد وزندگیم را تغییر داد

فقط می توان گفت او یک فرشته بود و تنها همین

من با امید به فرشته صبور وماه ماندنی بی بهانه زندگی می كردم

یاد و خاطره وی را ازطلوع زندگیم شده بود

اما من در پی این دلخوشیها؛غصه ای به رنگ گلهای بنفشه در غروب داشتم

به این  فکر بودم که اگر روزی مسافرم هوای سرنوشت به جائی دیگر می رفت و تقدیر او را

به راهی دور می برد و مسافرم  یادش می رفت که کسی پشت دری بسته منتظرش هست

انگاه من غصه هایم را به چه کسی می گفتم

من همین تنها عشق را توی دنیا داشتم.جان هر چقدر گل نیلوفر تنها که توی مرداب خوابیده اند

به من بگوئید که کجای این دنیای بزرگ  صبوری می فروشند.....

تنها امید من بمون....

تو بری موندن من معنی دیوونگیه

 اخرین حرفم اینه......

(تو بری برای من...آخر این زندگیه...)


نوشته شده در دوشنبه 15 شهریور 1389 ساعت 02:56 ب.ظ توسط love نظرات | |

 

 خیلی سخته که نباشه...         

                هیچ جایی برای آشتی...

بی وفا شه اون کسی که...

              جونتو واسش گذاشتی...

خیلی سخته تو زمستون...

             غم بشینه روی برفا...

میسوزونه گاهی قلبو...

                زهر تلخ بعضی حرفا...

خیلی سخته توی پاییز...

              با غریبی اشنا شی...

اما وقتی که بهار شد...

           یه جوری ازش جدا شی...

خیلی سخته که ببینیش...

          توی یک فصل طلایی...

کاش مجازات بدی داشت...

            توی قانون بی وفایی...


نوشته شده در یکشنبه 7 شهریور 1389 ساعت 05:45 ب.ظ توسط love نظرات | |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ