سکوت شکسته

salsa

چه شبها که خودت را تنها دیدی وچه روزها که در

پستوی خانه دلت پنهان شدی و برای حرفهایی که

شنیده بودی ورنجهایی که کشیده بودی وارزوهایی

که نا خواهسته به باد رفته بود مظلومانه گریستی

وفکر کردی که کسی بر احوالت اگاه نیست.....

چرا باور نکردی که مهربان عزیزی از رگ گردن به تو

نزدیک تر و به درد تو از مادر دلسوزتر است؟

چرا باور نکردی که رنجهای تو را تیمارگری وغصهای

 تو را مامن ارامشی هست؟چرا باور کردی تنهایی؟

دست مهربان او بر سرت بود وسر تو بر دامن رحمتش

تو تنها نبودی تو خود در خلوت خودت خویشتن را تنهادیدی

اشک بر گونه هایت روان بود وداغ مظلومیت دلت را 

می سوزاند چقدر نا توان بود زبان تو برای بیان حقیقت

و چقدر ناتوان بود جسم خاکی تو برای اثبات مظلومیت

و تو احساس کردی چقدرتنها و بی کسی؟

اما در تمام احوال خدا با تو بود او اشکهای تو را از

گونه هایت بر می چید و تو نمی دیدی او زخم دل تو را

مرحم می گذاشت و تو نمی فهمیدی او پیمانه پیمانه در

جام مصیبت تو صبر می ریخت وتو غافل بودی

در همه ی آن شبها و روزها در لحظه لحظه های خدا با

تو بود و تو خود ندیدیش 

 توخدا زبان تو  عدالت گمشده ی تو   مونس تو  قاضی

ومنتقم رنجهای توبود وتو آن قدر در سوگ بی کسیت

غافل بودی که نفهمیدی ... چرا فکر کردی که در خلوت خلودت تنهایی؟

خدا در تمام بغض های تو حتی از اشک هم به تو نزدیک تر بود. 


نوشته شده در دوشنبه 26 مهر 1389 ساعت 06:49 ب.ظ توسط love نظرات | |

 

یه زمان خیلی سال پیش وقتی آدم ها ناراحت میشدن
یه چیزی از گوشه ی چشمشون مثل یه قطره می چکید
احساس قشنگی داشت ولی هیچکس اسمش رو نمی دونست
بعدا همی عاشقها جمع شدن و اسم این قطره رو گذاشتند
اشک و اسم این احساس رو گریه!


گریه کن برای دردهام   گریه کن برای خونه
گریه کن برای این دل    که نمی تونه بمونه
گریه کن برای دردهام   گریه آغاز جنونه
گریه کن اگه می تونی  که تو دل غمی نمونه
اگه میشنوی صدامو     یا که میبینی نگامو
دل من تنهای تنهاست  تو ندیدی گریه هامو
گریه کن برای رفتن       گریه کن برای مردن
گریه کن برای قلبی      که با چشمهای تو سوختن
اگه می شنوی صدامو   یا که میبینی نگامو
دل من تنهای تنهاست   تو ندیدی گریه هامو......

میون یه دشت لخت زیر خورشید كویر
مونده یك مرداب پیر توی دست خاك اسیر
منم اون مرداب پیر از همه دنیا جدام
داغ خورشید به تنم زنجیر زمین به پام


من همونم كه یه روز می خواستم دریا بشم
می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم
آرزو داشتم برم تا به دریا برسم
شبو آتیش بزنم تا به فردا برسم


اولش چشمه بودم زیر آسمون پیر
اما از بخت سیام راهم افتاد به كویر
چشم من به اونجا بود پشت اون كوه بلند
اما دست سرنوشت سر رام یه چاله كند


توی چاله افتادم خاك منو زندونی كرد
آسمونم نبارید اونم سرگرونی كرد
حالا یه مرداب شدم یه اسیر نیمه جون
یه طرف میرم تو خاك یه طرف به آسمون


خورشید از اون بالاها زمینم از این پایین
هی بخارم می كنن زندگیم شده همین
با چشام مردنمو دارم اینجا می بینم
سرنوشتم همینه من اسیر زمینم


هیچی باقی نیست ازم لحظه های آخره
خاك تشنه همینم داره همراش می بره
خشك میشم تموم میشم فردا كه خورشید میاد
شن جامو پر می كنه كه میاره دست باد


نوشته شده در جمعه 9 مهر 1389 ساعت 06:34 ب.ظ توسط love نظرات | |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ